:)
به باران ها تنت را می فروشی؟
بهار دامنت را می فروشی؟
به گنجشکان شهر آهن و دود
گل پیراهنت را می فروشی؟
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 21:43 توسط نسیم
|
به باران ها تنت را می فروشی؟
بهار دامنت را می فروشی؟
به گنجشکان شهر آهن و دود
گل پیراهنت را می فروشی؟
اوایل گل سرخ است و انتهای بهار نشسته ام سر سنگی کنار یک دیوار
نشسته ام به بلندی و پیش چشمم باز به هر کجا که کند چشم کار ، چشم انداز
فتاده بر سر من فکر های دور و دراز بر آن سرم که کنم سوی آسمان پرواز
فغان که دهر به من پر نداده چون شاهین