درختان را دوست دارم

 

که به احترام تو قیام کرده اند

 

و آب را

 

که مهر مادر توست

 

خون تو شرف را سرخگون کرده است

 

شفق آیینه دار نجابتت

 

و فلق محرابی

 

که تو در آن

 

نماز شهادت گزارده ای

 

توتنها تر از شجاعت

 

در گوشه روشن وجدان تاریخ

 

ایستاده ای

 

به پاسداری از حقیقت و صداقت

 

شیرین ترین لبخند

 

 بر لبان اراده توست

 

چندان تناوری و بلند

 

که بهنگام تماشا

 

کلاه از سر کودک عقل می افتد

 

بر تالابی از خون خویش

 

در گذرگه تاریخ ایستاده ای

 

با جامی از فرهنگ

 

و بشریت رهگذر را می آشامانی

 

هرکس را که تشنه شهادت است

 

نام تو خواب را برهم می زند

 

آب را توفان می کند

 

کلامت قانون است

 

خرد در مصاف عزم تو جنون

 

تنها واژه تو خون است ، خون

 

ای خداگون!

 

مرگ در پنجه تو

 

زبون تر از مگسی است

 

که کودکان به شیطنت در مشت می گیرند

 

ای قتیل !

 

بعد از تو

 

" خوبی " سرخ است

 

وگریه سوگ

 

خنجر

 

و غمت توشه سفر

 

به ناکجا آباد

 

و رد خونت

 

راهی که راست به خانه خدا می رود

 

پایان سخن

 

پایان من است

 

تو انتها نداری...

 

 

برگزیده از اثر علی موسوی گرمارودی