چند روز چند تقويم را با نگاه تكراريت تمام كرده اي؟

 

 

تو نگهبان چند خاطره خاموشي؟

 

 

كدام اميد را در لحظه هاي رفته جاگذاشتي ؟

 

 

چند روز در پيله بودي و چندبار پروانگي كردي؟

 

 

افسوس بس است روزهاي پرمعما در راهند

 

 

مگذار افسون بزرگ زندگي باقد كشيدنت كوچك شود

 

 

هيچ به بال يك پروانه خوب نگاه كرده اي؟

 

 

نگو كه زندگي بي تفاوتي در برابر تكرارهاست

 

 

هروقت دلتنگ شدي مثل آسمان بي بهانه ببار

 

 

آنقدر ببار كه دوباره آبي و آفتابي شوي

 

 

زندگي تكرار آبي و آفتابي شدن هم هست

 

 

رنج ها نمي مانند

 

 

اين تويي كه از هيچ و نيامده تصويرهاي غم انگيز مي سازي

 

 

بامن از روياهايت بگو

 

 

بگو كنار آمدن كدام آرزو چادر زده اي؟

 

 

تو از رفتن بارها بازگشته اي و هميشه جاده ها تورا با خود

 

 

برده اند

 

 

خنده هارا در خيابان ديروز جامگذارو از پشت پنجره باران

 

 

 خورده به ماه نگاه كن

 

 

شبي در تقويم هست كه تو نمي داني كدام شب است

 

 

و آن شب آخرين شبي است كه ماه تورا مي بيند

 

 

باش

 

 

در لحظه ها باش

 

و تا مي تواني زندگي كن!