pray

سر یک تخته سنگ نشست
و چون بچه های لوس
صورتش را به صورت آسمان چسباند
و قلب لجبازش با هر تپش خود تکرار می کرد:
دعا نمی کنم اما می خواهم
میخواهم می خواهم به آرزوی خود برسم.
تشویش
شب را به بالای تپه آورده بود
و نگاه ستاره ها
چون تنبیه یک بزرگتر می مانست
اما خدای ندیده مهربان بود
و آرزویش را
مثل همیشه به او داد...
+ نوشته شده در شنبه نهم شهریور ۱۳۸۷ ساعت 1:1 توسط نسیم
|