در نگاهت كهكشان همرنگ دريا ديدني است

 

ساكتي ها هم در آن همسنگ غوغا ديدني است

 

در تماشايش من آن موساي سينا ديده ام

 

پرتو آتشفشان در كوه سينا ديدني است

 

مي نمايي منظر از ملك سليمان د رنگاه

 

چابكند اين اهوان، اين باغ زيبا ديدني است

 

در كنار معبرش خنجر به مژگانان مصر

 

با فروش يوسف اين بازار سودا ديدني است

 

سرزمين هند و اين درياي بي پايان و ژرف

 

اين زلال بي كران تا هرچه پيدا ديدني است

 

با نگه گويا شده است و در زبان لال آمده است

 

پرده نقاشي ماني ز بودا ديدني است

 

از بهشت خلقت آدم ، سوي حوا مي رود

 

بنگر آري، اين فريبستان حوا ديدني است