لب دريا رسيدم تشنه، بي تاب،

 

ز من بي تاب تر، جان و دل آب،

 

مرا گفت : از تلاطم ها مياساي !

 

كه بد دردي است جان دادن به مرداب !

 

 

 

 

زندگي اين نيست كه صبر كنيم طوفان بگذره

 

زندگي اينه كه ياد بگيريم چطور زير بارون برقصيم