من و تو...
« من وتو قصه یک کهنه کتابیم مگه نه »
من و تو طعمه یک مرده سرابیم مگه نه
من و تو ، تو غربت خالی چشمای کبود
هر دو مون قربونی یه منجلابیم مگه نه
من و تو خسته و دلمرده و مستیم مگه نه
من و تو با دنیامون عهدو شکستیم مگه نه
من و تو غرق دلامون تو غروب
هردو مون مرده و هستیم مگه نه
من و تو قد یه دنیا تو نگامون گله هست
همه می دونن چقدر عاشق و مستیم مگه نه
من و تو باز می تونیم عاشق و دلداده باشیم
دنیا مون می خواد همینطور احمق و ساده باشیم
من وتو دردو کشیدیم مگه نه
من و تو دیگه بریدیم مگه نه
من و تو مست و خرابیم مگه نه
هر دو مون تشنه به آبیم مگه نه
من و تو خسته از این بازی تلخ زندگی
هردومون پشت نقابیم مگه نه
من و تو وقف سکوت قلبمون
هردوتامون بی جوابیم مگه نه
من و تو غصه دلهای حسود
من و تو دشمن این بود و نبود
من به تو عاشق و دیوانه تو
تو ولی سنگی و سرد و بی وجود...
نسیم سهیلی تابستان 1381